تبليغاتX
مجله کلان/برف می بارید دائم
مجله کلان/برف می بارید دائم

فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل

لينك دوستان

کتابخانه امید ایران

سایت ها و وبلاگهای ادبی

تازه های ادبی

مقالات ادبی

لیست مقالات ادبی

عجایب

اثر

والس

اخبار هفتگی تبیان

اخبار فرهنگی ادبی روز

مجله ادبی آینه ها

ماهنامه ادبی نافه

ماهنامه بین المللی ادبی و هنری نوشتا

مرکز ادبی آتی بان

خانه نقد ادبی

کانون ادبیات ایران

روزنامه اعتماد

ادبستان

گالری MARGARET IGNE

گالری TineD, voluit Martine Duinslaeger

گالری Alanna Dwyer

گالری Daniela Grapa

کسی که می لنگد،یعنی هنوز راه می رود!

مجله نوف

مجله وازنا-vazna

literary

مجله ادبی مرغ سحر

مجله ادبی واژه

سایت رسمی فریدون مشیری

مجله چهار باغ

مجله تیبا

مجله ادبی قابیل

نشریه ادبی جن و پری

بهترین مقالات ادبی،فلسفی،هنری

مجله ادبی فردا

پايگاه ادبی، هنری خزه

oldpen

نقد.شعر.داستان.مقاله ادبی.دیگران

سایت سارا شعر

Gallery

اخوان ثالث

بزرگان ادب

شعر و اندیشه ی استاد مهدی اخوان ثالث

فـرهـنـگـسـرا

شاملو

kalan

آیدین بهنام

مجله فرهنگی هنری تهران

مجله فرهنگی هنری بسته نگار

مجله فرهنگی هنری عصر آدینه

مجله تخصصی ادبیاتو اندیشه امروز

مجله ادبی فصل نو

قالب وبلاگ

برگه بالا

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |

گذشتم اما .عشقت نگذشت

 

زمانی که در یک روز ابری تنها به این دنیا آمد. از ترس بود که بهت کردم. فریاد زدم. یاد گرفتم که تو این دنیا تنهایی وحشتناکترین اتفاق است. زمان گذشت و من کامل شدم اما کاملا کامل نبودم...یک نقصی در زندگی داشتم...وقتی در یک روز بارانی به تو برخوردم. از ترس بود ؟ نمی دانم. بهت کردم. گویی خودم رو دیدم. محاسباتم به هم خورد.یاد گرفتم که من تنها به دنیا نیامدم.. همزادی داشته ام که شبیه من بوده..زمان گذشت و تو قسمتی از من شدی. یاد گرفتم که بی تو مفهومی ندارم. می ترسیدم بی تو بمانم...در یک روز بهاری دل به دریا زدم و آمدم به کوچه تون... زنگ زدم .. تلفن کردم .. دویدم... شنیدم که می گفتند مدتهاست  رفته ای...از ترس بود ...نمی دانم!! شاید اینبار واقعا از ترس تنهایی بود.. ویران شدم..یاد گرفتم جدایی را. تازه فهمیدم عاشق بوده ام.. اما وقتی که زمان می گذشت کسی بیدارم نکرده بود...خودم کرده بودم. کسی به من نگفت که تو دیوانه نه!! عاشقی.. تنها چیزی که ماند یادگار عشقی کهنه و یه کوچه  پیر بود که تنها مرا از مرگ نجات می داد...تنهایی با من بود .. یاد تو هم بود..زمان گذشت و یاد گرفتم عشق همان بهتی بودکه آن روز زیر بارون با دیدنت دچارش شدم...فهمیدم عشق همون لحظه ای بود که دیدمت... و گذشتم اما عشقت نگذشت...

 

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |

به همین سادگی

به همین سادگی.. به سادگی افتادن یک سیب یا یک گیلاس است .. افتادن من در عشق تو شاید باور نکنید اما همیشه من در این فکر بودم که چگونه می شود قلبی را بی آنکه توقعی داشته باشی دوستش بداری.. سخت است اما می شود.. به بهار رسیده ایم.. کمی توقف می کنیم اما هرگز نمی ایستیم.. ما همیشه به عاشق بودنمان مغروریم... 


دوشنبه سی ام شهریور 1388 |

چای نبات زعفرانی


معمولا تو دنیا رسم بر اینه که همه چیز برای رفاه و آسایش مردم بنا میشه، مثلا تو دنیا پارک می سازن یا ماشینهای لوکس و رستورانهای بزرگ مجلل و هتلهای عالی و لباسهای شیک و عینکهای آفتابی جدید و .....بازم بگم؟

اینارو گفتم که بگم اینجا تو کشور ما از این جلف بازیها خبری نیست. شکمتونو صابون نزنین...راستش من فکر می کنم تو ایران روال بر اینه که به هر ترتیب که شده عمر بگذره کافیه! شاید هم اینطور نباشه به هر حال ما کل رو در نظر می گیریم دیگه.اپیدمی تو ایران سر همه مسائل زود ایجاد میشه آخه نه اینکه ما دموکراسی رو خودمون در آوردیم....اینه!حالا بفرمایین چایی.

منبع : www.Persian-Star.org 

حالا اگه از این حرفا بگذریم و روی پر لیوان پر از لکه و چرک دست رو ببینیم باز شکر خدا یه امیدایی هست که بشه باش دلخوش بود و اعتیاد سیگار و به خوردن پسته ده دوازده هزار تومنی ایرانی تبدیل کرد. مثلا ما می تونیم تو ایستگاه گاز صف وایستیم و اصلا به ساعت توجه نکنیم و اخبار درست و دقیق و بدون دروغ رو از رادیو پیام گوش کنیم بخصوص اخبار ترافیک تهران که انقدر مهمه که شهرستانیها هم باید از اون مطلع بشن!

بفرمایید چای تون سرد نشه صحبت زیاده... می گم اصلا توجه کردین رسانه تو ایران ما چقدر با ارزشه که هر ثانیش پر از برنامه های روز و پر هیاهو هست . حالا شما توجه نکنین که یکی از آقایون فقهای عالم و مرجع تقلید می آد و انگ دروغ به رسانه های معصوم ما می زنه. برای مثال این سریال ماه رمضون رو که دیدین. البته ما فکر نمی کردین آخرش یارو نویسنده باشه.. داشتیم از هیجان می مردیم. راستش ما فکر می کردیم پسره یه هو از خواب بیدار شه و قصه تموم شه و بگیریم بخوابیم.اصلا به ما چه!!!می گم به قول شیر فرهاد حرف سیاسی در نوکنین! به هر حال ما حتما باید یه سریال می دیدیم دیگه. مگه نه اینکه کارمندای صدا و سیما باید یه لقمه نون حلال در بیارن خوب! گیر ندین دیگه بذارین رسالتشونو صادقانه انجام بدن.

حالا من خودم روی صحبت رو وا کردم شما هم بی نصیب نمونین. می خوام تو هر دوره با یه استکان چای نبات زعفرونی بیام خدمتون واسه یه گپ دوستانه.. آخه آدم که نمی شه حرف نزنه به قول برو بچ حرفه دیگه مالیات که نداره!

می گم حالا طالب چای ما هستیم یا نه؟

 

جمعه بیست و نهم شهریور 1387 |

فقر چیست؟؟؟

 

فقر گرسنگي نيست . . . . . فقر عرياني نيست . . . . فقر گاهي

زير شمشهاي طلا خود را پنهان مي كند . . . .فقر چيزي را نداشتن

 است ولي آن چيز پول نيست ، طلا نيست ، غذا نيست . . . . .

فقر ذهن ها را مبتلا مي كند . . . .. فقر بشكه نفت را در عربستان

 تا ته سر مي كشد . . . .. فقر همان گرد و خاكي است كه بر

كتابهاي فروش نرفته يك كتابفروشي مي نشيند . . .. فقر تيغه هاي

 برنده يك ماشين بازيافت است كه روزنامه هاي برگشتي را خرد

 مي كند .. . . فقر كتيبه سه هزار ساله ايست كه روي آن يادگاري

 نوشته اند  . . .. فقر به همه جا سر مي كشد . . . . فقر شب را

 بي غذا سر كردن نيست ، روز را بي انديشه سر كردن است

شنبه شانزدهم شهریور 1387 |

تمنا

 

خدایا به من یک پتک بده تا صخره ها رو خرد کنم!

یک کاسه چشمه بده تا سیرابم کنه!

یک عشق بده تا قوت و غرورم بده!

خدایا به من لبخند مادرو پدرم را عنایت کن!

 

شنبه شانزدهم شهریور 1387 |

Designed by parstheme